انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر

بیماری IBS، درمان ای بی اس، نفخ، اسهال، یبوست، بی اختیاری، دردشکم
تاریخ : جمعه بهمن 10, 04 2:43 pm

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


قوانین انجمن


برای مشاهده قوانین انجمن لطفا اینجا کلیک کنید



ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 51 پست ]  به صفحه برو قبلی  1, 2, 3, 4, 5, 6  بعدی
نویسنده پیغام
 عنوان پست: تعریف موفقیت
پستارسال شده: دوشنبه شهریور 3, 93 10:49 am 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
موفقیت، توانایی رفتن از شكستی به شكست دیگر

بدون از دست دادن شور و حرارت است.

-----------------

همه اشتباه ها را خودت انجام نده

به دیگران هم این فرصت را بده که اشتباه کنند.

وینستون چرچیل

_________________
معتقدم راه درمان IBS افزایش سطح سلامتی روانی با بهبود مهارت های زندگی و بهبود هوش هیجانی است. چونکه عامل IBS همین امر است. هرچند مصرف داروهای روانپزشک برای آی بی اس، در بازه زمانی محدود، لازم به نظر می رسد.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: سه شنبه شهریور 4, 93 7:48 am 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
بیرون از دنیای شما ، هیچ مانعی برای پیشرفت وجود ندارد

بلکه این ذهن شماست که برای موفقیت مانع ایجاد می کند.

رابرت کیوساکی


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست: ابتكار
پستارسال شده: سه شنبه شهریور 4, 93 9:48 pm 
آفلاین
مدیر ارشد
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
پست: 2263
محل اقامت: تهران
ابتکار اقتصادی سه جوان یزدی در تهران


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 14, 93 5:16 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
كیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 كیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود...

هر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره كرد...

استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یكی یكی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.

اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.

نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند...

در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد كه دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید كه آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری كنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترك میكنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میكند كه خط پایان را ترك نكنند گزارش رسیده كه هنوز یك دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میكشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میكنند.

تصویر

از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آكواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، كه ظاهرا برایش مشكلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 كیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این كه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولی او با دست آنها را كنار می زند و به راه خود ادامه میدهد.

داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترك كنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترك نمی كند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینكه كم شود زیادتر میشود!

جان استفن با دست های گره كرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند كیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مكزیكوسیتی غروب میكند و هوا رو به تاریكی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شركت كننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیك میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میكنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از كف زدن حركت میكند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلك هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حركت میكند.

شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیك و نزدیكتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او كه دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مكزیكوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتیجه بود.

او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است. به این فكر نكرد كه برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی كند. او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه كنند ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.

فردای مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری كه پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درك نیست!

و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم كشورم مرا 5000 مایل تا مكزیكوسیتی نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پایان برسانم.

داستان "جان استفن آكواری" از آن پس در میان تمام ورزشكاران سینه به سینه نقل شد

حالا آیا یادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه كسی بود؟!!

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.


منبع:
http://www.ehsannasiri.com/story/35-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C.html


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 21, 93 4:31 pm 
آفلاین
کاربر نیمه فعال

تاریخ عضویت: شنبه اردیبهشت 21, 92 3:03 pm
پست: 98
محل اقامت: اهواز
با تشکر بسیار زیبا


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 21, 93 9:11 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
راز موفقیت احد عظیم زاده (میلیاردر و کارآفرین ایرانی)
تصویر
من احد عظیم‌زاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسکو متولد شدم. هفت ساله بودم که پدرم را از دست دادم و یتیم شدم. امکانات مالی‌مان اجازه نمی‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به کلاس اول مجبور شدم پشت دار قالی بنشینم و قالیبافی کنم. تا 13 سالگی روزها قالی می‌بافتم و شب‌ها درس می‌خواندم. چاره‌ای نبود، وسع مالی ما جز این اجازه نمی‌داد. خاک خوردم و زحمت بسیار کشیدم. در سال 2بار بیشتر نمی‌توانستیم برنج بخوریم. یک بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوری. آرزو داشتم یا خلبان شوم یا پولدار و برای رسیدن به این آرزوها بسیار زحمت کشیدم. کارم را با به دوش کشیدن پشتی و قالی‌های کوچک و بردن آن از اسفنجان یا اسکو برای فروش آغاز کردم. در آغاز کار از هرکدام از آنها یک یا دو تومان (نه هزار یا 2هزار تومان) سود می‌کردم. پنج سال اینچنین سخت کار کردم. بسیار دشوار بود. اما پشتکار و اعتقاد به هدف با توکل به خدا تحمل سختی‌ها را آسان می‌کرد. در 18 سالگی توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز کنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا این‌که مجبور به ترک تحصیل شدم.

غصه یتیمی چون باری سنگین به دوشم بود. (بغض می‌کند) یتیم هیچ‌کس را ندارد. کارمند، کارگر، بانکی، کاسب و هرکس دیگری شب که به خانه‌اش می‌رود دستی به سر و روی بچه‌اش می‌کشد. اما یتیم این محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌های جمعه پاهایش را در بغل می‌گیرد و به انتظار می‌نشیند. در انتظار آن کس که دستی به سرش بکشد…

در این فکر بودم که سرمایه‌ام را افزایش بدهم تا بتوانم کاری بکنم. می‌خواستم یک کارگاه فرشبافی راه بیندازم. سراغ پسرعموی پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض کردم و 60 هزار تومان هم از بانک وام گرفتم. سرمایه‌ام شد 100 هزار تومان یعنی به اندازه یک تراول صد تومانی امروزی. وقتی این پول دستم آمد تازه به فکر افتادم که چه بکنم. چه ایده جدیدی داشته باشم؟ ماه‌ها فکر کردم. آن روزها چون انقلاب پیروز شده بود تا 2 سال به هیچ ایرانی پاسپورت نمی‌دادند. در این مدت فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با صادرات کارم را شروع کنم. اما هیچ اطلاعاتی نداشتم. شنیده بودم آلمان مرکز تجارت فرش است. ویزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در یک مسافرخانه یا پانسیون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهای فرش آنجا سرزدم و با سلیقه‌ها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان برای خرید فرش به سوئیس می‌روند. ویزای 15 روزه سوئیس گرفتم و به ژنو رفتم. زبان هم نمی‌دانستم. در یک هتل با تاجری آشنا شدم و او ایده اصلی را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ایران فرش گرد بافته نمی‌شد و کیفیت تولید فرش و رنگ‌بندی‌ها هم مناسب نبود. چای و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ایران برگشتم. به ده خودمان آمدم و ساختمانی اجاره کردم. دستگاه خریدم، با 10 درصد نقد و بقیه اقساط. ابریشم هم قسطی خریدم. انسان باید ریسک‌پذیر باشد و من هم ریسک کردم. با دست خالی و از هیچ. شروع به بافتن فرش گرد کردم و چند نمونه که بیرون آمد سر و کله تاجران آلمانی پیدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور می‌کنید یا نه؟ در اولین معامله 6.5 میلیون تومان نقد پرداختند و شش میلیون تومان هم چک دادند! آن شب از شدت هیجان نخوابیدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمایه 100 هزار تومانی من که 80 هزار تومانش قرض بود در کارخانه اجاره‌ای اینچنین سودی نصیب من کرده بود، در اولین قدم… کسب و کارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ایتالیا، سوئیس، انگلیس، بلژیک و دیگر کشورها آغاز کردم. بسیار سفر کردم و ایده‌های جدید دادم. از موزه‌های فرش کشورها بازدید می‌کردم و از طرح‌ها اقتباس یا از آنها عکس می‌گرفتم و با الهام از آنها و تلفیق طرح‌ها، ایده‌های نو بیرون می‌دادم. در این مدت سلیقه مشتریان را شناختم. اصول کار خودم را پیدا کردم. من شریک ندارم. هیچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شریک خوب بود، خدا برای خودش شریک می‌گذاشت. اصل دیگر من احترام به مشتری است، هر که می‌خواهد باشد. پیش مشتری مثل سربازی که جلوی تیمسار خبردار می‌ایستد، با احترام می‌ایستم. اتکای خودم اول به خدا و دوم به ایده و تفکر و پشتکار و ریسک‌پذیری خودم است. بسیار ریسک می‌کنم، بسیار. کمی بعد در بازدید از هتل‌های معروف جهان تصمیم گرفتم وارد کار ساخت بزرگ‌ترین پروژه هتل کشور شوم. تاکنون 180 میلیارد تومان در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده‌ام. تمام مصالح این پروژه خارجی و بهترین است. سنگ برزیل، شیشه بلژیک، دستگیره در انگلیس و تاسیسات آلمانی است. کابین چهار آسانسور نیز از طلای 18 عیار است. این هتل 340 واحد مسکونی در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشی، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روی دریاچه، 10 هزار متر شهر آبی، 70 هزار متر زمین آمفی‌تئاتر، 90 هزار متر زمین گلف و 2 باند هلیکوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازی این پروژه با فرانسوی‌ها 9 میلیون دلار (9 میلیارد تومان)‌ است. این پروژه آبروی کشور است و من با افتخار روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ام. من ایران را دوست دارم.

تصویر

می‌پرسید چه احساسی نسبت به پول دارم؟ پول دیگر مرا راضی نمی‌کند. هدف من کارآفرینی است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقیم کار می‌کنند. من 2 بار برنده تندیس الماس بزرگ‌ترین بیزینس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترین صادرکننده فرش کشور هستم. اما می‌دانید بزرگ‌ترین افتخار من چیست؟ یتیم‌نوازی. افتخار می‌کنم 2 سال خیر نمونه کشور شدم. افتخار می‌کنم جزو 100 کارآفرین برتر کشور هستم. دوست دارم اشتغالزایی کنم. دوست دارم سفره مرتضی علی باز کنم، معتقدم خدا من را وسیله قرار داده است. هم‌اکنون 1070 بچه یتیم را زیر پوشش دارم و با خودم پیمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه کنم. وصیت کرده‌ام وقتی مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه یتیم اضافه شود و مخارج همه یتیم‌ها را از محل ارثم بپردازند. بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لیاقت داشتند، راه من را ادامه می‌دهند. سفره که می‌اندازیم برای یتیم‌ها و می‌آیند و غذا می‌خورند، کیف می‌کنم. گریه می‌کنم و حال می‌کنم. این گونه ارضا می‌شوم. در یک مراسمی بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر کس چیزی می‌خواست. در این میان دختربچه‌ای به من نزدیک شد و به جای آن که چیزی بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بیایند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روی پایم نشست و بابایی صدایم کرد. من به هر دخترم 50 میلیون تومان جهاز دادم و مقرر کردم به این یکی 100 میلیون تومان جهاز بدهند. این دست خداست که مهر این دختر را به دل من انداخت. یتیمی سخت است. بهترین ساعات عمر من زمانی است که در خدمت یتیمان هستم.

پول را برای چه می‌خواهیم؟ خدا به ما داده و ما هم باید به بقیه بدهیم. ما وسیله هستیم. باید بخشید و بی‌منت و زیاد بخشید. این توصیه من به همکارانم است. من از زیر صفر شروع کردم. توصیه من به جوانان این است که منطقی فکر کنند. این گونه نبوده که شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاک خوردم و رنج کشیدم و آثار این رنج هنوز در من هست. امیدشان به خدا و فکر و بازوی خودشان باشد. درستکار باشند و تلاش و تلاش و تلاش کنند. این فرمول من است.

منبع:

http://www.kap-magazine.com/content/317/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%D9%8A%D8%AA-%D8%A7%D8%AD%D8%AF-%D8%B9%D8%B8%D9%8A%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%8C%D9%85%D9%8A%D9%84%D9%8A%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%8A


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: چهارشنبه شهریور 26, 93 7:57 pm 
آفلاین
مدیر ارشد
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
پست: 2263
محل اقامت: تهران
شما، احتمالا کتاب‌ها، وبلاگ‌ها و سرگذشت افراد موفق را مطالعه می‌کنید. برنامه‌های تلویزیونی از افراد موفق دعوت می‌کنند تا رموز پیروزی خود را برای دیگران بیان کنند. حتی نویسندگان معروفی مثل تام پترز و جیم کالینز نیز سازمان‌های موفق را مطالعه می‌کنند تا رموز پیروزی آنها، راهگشای سازمان‌های دیگر در مسیر تعالی باشد. درحقیقت بخش قابل‌توجهی از دانش حوزه کسب‌وکار و مدیریت، پندها و سرگذشت افراد یا سازمان‌هایی است که موفقیت درخشان داشته‌اند.
ما برخلاف حکمتی که لقمان در اصطلاح معروف خود به ما می‌آموزد، به نوشته‌ها و سخنان کارآفرینی که سه‌بار کسب‌وکارهای مختلفی را شروع کرده و در هیچ‌کدام موفق نبوده توجه نمی‌کنیم، چراکه درس آموختن از کسی که خود هنوز آن درس را نیاموخته به نظر غیرمنطقی می‌رسد. اما این تمایل ما برای آموختن از موفقیت‌ها و بي‌توجهی به شکست‌ها، مسأله‌ساز‌تر از آن چیزی است که در نگاه اول به‌نظر می‌رسد.

خطای نجات‌یافتگان یکی از انواع خطاهای انتخاب است و در تعریف به خطای منطقی توجه و تمرکز کردن تنها بر نمونه‌های موفق و نجات‌یافته از فرآیندی که به نحوی انتخاب در آن وجود دارد، اطلاق می‌شود. این خطا باعث مخدوش‌شدن تحلیل‌های آماری، تعمیم‌های نادرست و نتیجه‌گیری‌های اشتباه می‌شود. خطای نجات‌یافتگان همچنین باعث خوش‌بینی غیرواقعی و کاذب می‌شود. این خطا ممکن است باعث شود تا به اشتباه فکر کنیم که موفقیت گروهی به دلیل یک عامل خاص است، درحالی‌که این به اصطلاح موفقیت صرفا به دلیل نمایان شدن خوش‌شانسی‌ها و پنهان ماندن بدشانسی‌ها باشد.
خطای نجات‌یافتگان باعث می‌شود تا به بازندگان مسابقات، کشته‌شدگان جنگ، شکست‌خوردگان دنیای کسب‌وکار، کارآفرینان ناموفق، و خلاصه هر نوع نجات‌نیافته‌ای توجه نکنیم و به این دلیل تحلیل‌های ما با خطا و سوگیری همراه باشد.
خطرناک بودن این خطا از آن‌جاست که نجات‌نیافتگان عمدتا نابود و ناپدید می‌شوند، از دید پنهان و از نظر مخفی می‌مانند و مطالعه آنها فراموش می‌شود. شکست مخفی می‌ماند و ما با احتمال زیادی نه‌تنها از خاطر می‌بریم که نمونه‌های نجات نیافته اطلاعات بسیار مهمی دربر دارند و باید به آنها بیشتر توجه شود، بلکه فراموش می‌کنیم که اصلا شکست‌خورده و ناموفقی وجود داشته است.
بهتر است به مثال‌هایی که در ادامه آمده توجه کنید. درحقیقت این خطا بیش از آنچه تصور می‌شود فراگیر است.
فرض کنید یکی از دوستانتان درحال بررسی ایده تأسیس یک رستوران در یکی از خیابان‌های شلوغ شهر است و چون چندین رستوران موفق در آن محدوده فعالیت می‌کنند به او می‌گویید که راه انداختن یک رستوران محبوب دیگر در آن‌جا نباید کار سختی باشد. شما درحقیقت به این نکته بي‌توجه هستید که تنها نجات‌یافتگان را می‌بینید و درواقع حدود ٨٠‌درصد رستوران‌هایی که شروع به کار می‌کنند در‌ سال اول فعالیتشان با شکست خاتمه می‌یابد. اما چون اثری از آثار رستوران‌های ناموفق نیست، به اشتباه شانس موفقیت خود را بیش از آنچه است می‌پندارید.
همان‌طور که نسیم نیکولاس طالب در کتاب خود می‌نویسد: قبرستان رستوران‌های ناموفق بسیار سوت و کور است و پنهان‌ماندن تعداد زیادی نمونه‌های ناموفق و دیده شدن چندین نمونه نجات‌یافته در یک محیط به‌شدت رقابتی (رستوران‌هایی که به دلایلی مانند شانس یا مدیریت خوب یا هر دلیل دیگر جان به در برده‌اند) باعث می‌شود تا ما شانس موفقیت خود را بیش از آنچه است، تصور کنیم. درست مثل داستان بمب‌افکن‌ها، این نمونه‌های شکست خورده هستند که مهم‌ترین اطلاعات را برای تصمیم‌گیری دربر دارند و ما به آن کم‌توجه هستیم.
به همین ترتیب وقتی سازمان‌ها برنامه‌های سنجش رضایت شغلی را اجرا می‌کنند، تنها از افرادی که کماکان در سازمان مشغول به‌کار هستند درمورد رضایت شغلی‌شان می‌پرسند. کسانی که به‌دلیل نارضایتی شغلی، سازمان را ترک کرده‌اند، در نظرسنجی شرکت ندارند تا درمورد دلایل نارضايتی خود توضیح دهند. این درحالی است که مهم‌ترین بخش اطلاعات، از افرادی به دست می‌آید که سازمان را به دلیل نارضایتی ترک کرده‌اند. نمونه‌گیری تنها از نجات‌یافتگان باعث می‌شود تا مهم‌ترین بخش اطلاعات از دست برود و طرح‌های سنجش رضایت شغلی از هدفی که دقیقا به آن منظور طراحی و اجرا می‌شوند بازمانند. فراموش نکردن این نکته که یک بخش بسیار مهم از داده‌ها در چنین طرح‌هایی جاافتاده و در دسترس نیست، حداقل کاری است که مدیران باید انجام دهند. البته مصاحبه‌های خروج که امروزه هنگام خاتمه همکاری افراد با سازمان انجام می‌شود و بیش از پیش در سازمان‌های دنیا جا افتاده، قدمی درست برای مقابله با خطای نجات‌یافتگان است.
خطای نجات‌یافتگان ما را به سمت درس آموختن از ستارگان‌سینما، مدیران‌عامل موفق جهان، کارآفرینان بزرگ و ورزشکاران و قهرمانان بین‌المللی می‌کشد. مردم به داستان‌های موفقیت و نصیحت‌های آنان توجه می‌کنند تا برای موفقیت خود راهی بیابند. به همین ترتیب کنفرانس‌ها هم از کسانی دعوت می‌کنند که از سیل گلوله‌ها جان سالم به در برده‌اند و از مهلکه نجات یافته‌اند و موفق شده‌اند. باز هم مسأله این‌جاست که سوال «چه باید کرد؟» را شاید بتوان از این نجات‌یافتگان یاد گرفت اما سوال «چه کار نباید کرد؟» را نمی‌توان از این دسته آموخت. این بخش مهم اطلاعات را از افرادی می‌توان به دست آورد که از مهلکه مشکلات نجات نیافته‌اند. متاسفانه این افراد، عکس روی جلد مجله‌ها و کتاب‌ها، و سخنران کنفرانس‌ها نمی‌شوند؛ برای صحبت در مراسم فارغ‌التحصیلی از آنها دعوت نمی‌شود؛ میهمان برنامه‌های تلویزیونی نمی‌شوند و خلاصه چندان مورد توجه قرار نمی‌گیرند. در مواردی شاید امکان دسترسی به آنان هم وجود ندارد. خلاصه پند‌ها و نصیحت‌های دنیا، تقریبا در انحصار نجات‌یافتگان است.

مثال دیگری از خطای نجات‌یافتگان را از دنیای پلیس مطرح می‌کنم. در یک سرقت مسلحانه بانک، یک تیم ٢٠ نفره از نیروهای ویژه پلیس برای عملیاتی بسیار حساس به صحنه اعزام می‌شوند. در عملیاتی سخت و حساس، تمامی گروگان‌ها آزاد و سارقان کشته یا دستگیر می‌شوند. عملیات با موفقیت کامل به پایان می‌رسد و تنها یک نفر از نیروهای پلیس جان خود را از دست می‌دهد. با توجه به ابعاد جنایت و حساسیت مسأله، پوشش خبری گسترده است و مصاحبه‌های زیادی با نیروهای ویژه تیم عملیات انجام می‌شود. همه اعضای تیم در مصاحبه‌ها مطرح می‌کنند که مطمئن بودند با سلامت، موفق به انجام این عملیات سخت و نجات گروگان‌ها و دستگیری سارقان می‌شوند. آنها مطرح می‌کنند که انگار به آنها الهام شده بود که می‌توانند عملیات را با موفقیت انجام دهند. آنها تعریف می‌کنند که به‌رغم دشواری موقعیت انگار هر لحظه می‌دانستند که از پس این کار برمی‌آیند و با موفقیت و سلامت می‌توانند جان هموطنان خود را نجات دهند. تنها اشکال ماجرا اینجاست که ما هیچ وقت داستان را از زبان آن پلیس کشته شده نمی‌شنویم. او زنده نیست تا تعریف کند او هم در تمام طول عملیات حس می‌کرده که با موفقیت و سلامت از عهده این ماموریت سخت برمی‌آید تا زمانی که یکباره دیگر هیچ‌چیز حس نکرده! شنیدن داستان از زبان بازماندگان ممکن است ما را دچار این خطا کند که خوش‌بینی‌ها در مواقع سخت و بحرانی همیشه درست هستند. ممکن است به اشتباه از این پوشش خبری برداشت شود که همیشه مثبت‌اندیشی و تفکرات مثبت جواب می‌دهد. مردگان هیچ‌وقت نمی‌توانند سر از خاک بردارند و تعریف کنند آنها هم فکر می‌کردند که موفق می‌شوند اما ماجرا آن‌طور که آنها فکر می‌کردند، پیش نرفته است. باز هم خوش‌بینی کاذب، نتیجه خطای نجات‌یافتگان است.

خطای نجات‌یافتگان چنان در قضاوت‌های روزمره ما نهادینه شده که در موارد بسیاری به اشتباه تعداد اندکی از نجات‌یافتگان را نماینده بي‌چون و چرای جامعه‌ای می‌دانیم که درحقیقت به آن تعلق ندارند و بدین‌ترتیب ارزیابی‌های بسیار غیرمنصفانه و قضاوت‌های نادرست انجام می‌دهیم. خطای نجات‌یافتگان تحلیل ما را مخدوش می‌کند.
یکی دیگر از نمونه‌های جالب خطای نجات‌یافتگان در دنیای هنر است. وقتی صحبت از آثار هنری سال‌های ١٩٢٠ در اروپا می‌شود، مردم عموما کارهای بسیار با کیفیت و شاهکارهای هنری را به یاد می‌آورند و مطرح می‌کنند که تولید آثار هنری در دنیا رو به افول است. این درحالی است که آنها فقط چندین شاهکار هنری که در طول سالیان نجات یافته و به موزه‌ها و گالری‌ها انتقال پیدا کرده را می‌بینند و نماینده تمامی آثار هنری آن سال‌ها فرض می‌کنند. این درحالی است که در همان سال‌های ١٩٢٠ به تعداد زیادی آثار هنری معمولی تولید شده اما چون کیفیت هنری چندانی نداشته از بین رفته و دیده نمی‌شوند. تصویری که ما از هنر سال‌های ١٩٢٠ اروپا داریم، تحت‌تأثیر همان تعداد اندک شاهکار بي‌نظیر هنری شکل گرفته که به دلیل زیبایی ناب نجات یافته‌اند. در این‌جا به خوبی می‌توان دید که چطور در نظر نگرفتن هواپیماهای سقوط کرده و از بین رفتن آثار هنری معمولی با هم شباهت دارد و تحلیل ما را مختل می‌کند. شاهکار‌های هنری سال‌های ١٩٢٠ نماینده خوبی از هنر آن سال‌ها نیستند و نباید قضاوت‌های خود را تنها براساس این نمونه‌ها انجام دهیم.
دانشگاهیان نیز به هیچ‌وجه از این خطا مصون نبوده‌اند. در بعضی از رشته‌های دانشگاهی درستی نتیجه‌گیری‌ها بر اثر این خطا با مخاطره روبه‌رو بوده است. پژوهشگران سعی داشته‌اند تا داده‌های خارج از دامنه را از تحلیل‌های خود حذف کنند تا نتایج معنادار آماری حاصل شود. داده‌های تجربی که موفق به تأیید قضیه‌های نظری نمی‌شدند به‌سادگی کنار می‌رفتند. ژورنال‌ها نیز پژوهش‌هایی را چاپ می‌کرده‌اند که نتایج معنادار آماری در آن به‌دست آمده باشد و فرضیات پژوهشی مورد تأیید قرار گرفته باشند. چاپ نتایج تحقیقاتی که مفروضات پژوهشی آن مورد تأیید قرار نگرفته، عمدتا متداول نبوده است. هرچند به چالش کشیده‌شدن این رویه و بحث‌های فراوان باعث بهبود روند گذشته و توجه بیشتر به خطای نجات‌یافتگان شده است.
یا اصطلاح رایج مزیت اول شروع‌کردن را که در مدیریت بازاریابی و استراتژی مطرح می‌شود در نظر بگیرید. تقریبا تمامی مدیران و دانشجویان مدیریت با این مفهوم آشنا هستند. به‌رغم تمامی مسائل و مشکلاتی که ورود زود هنگام به بازارهای جدید به همراه دارد، مزیت پایداری که تعداد قابل‌توجهی از کسب‌وکارهای بزرگ و موفق امروزه کسب کرده‌اند به اول شروع کردن آنها نسبت داده می‌شود. اما اخیرا پژوهش‌ها (یکی از جدید‌ترین نمونه‌ها را این‌جا مطالعه کنید) مطرح می‌کنند این خطای نجات‌یافتگان است که باعث این باور اشتباه شده که اول شروع کردن عمدتا مزیت ایجاد می‌کند. بخش بسیار زیادی از سازمان‌هایی که اول شروع می‌کنند شکست می‌خورند و تنها تعداد بسیار اندکی از سازمان‌هایی که اول شروع کرده‌اند، اکنون رهبر بازار خود هستند.
درحقیقت «مزیت اول شروع کردن» را باید «مزیت نجات یافتگانی که اول شروع کرده‌اند» نامید. باز هم عدم توجه به تعداد زیادی از سازمان‌هایی که اول شروع کرده‌اند، اما نه‌تنها مزیت کسب نکرده‌اند بلکه شکست هم خورده و نیست و نابود شده‌اند باعث شده تا به خطا فکر کنیم که کارآفرینان با زود شروع کردن احتمال موفقیت خود را افزایش می‌دهند. (مقاله معرفی شده به بررسی ویژگی‌های نجات‌یافتگان و نجات‌نیافتگانی که اول شروع کرده‌اند می‌پردازد و درس‌هایی برای کارآفرینانی که می‌خواهند از مزیت اول شروع کردن استفاده کنند دارد.)
درن براون، شعبده‌باز بریتانیایی، زمانی در مطبوعات ادعا کرد که می‌تواند ١٠ بار پیاپی یک سکه سالم و همگن را پرتاب کند و هر ١٠ مرتبه طرف روی سکه یا همان شیر بیاورد و در کمال تعجب همه، فیلمی چند روز بعد در تلویزیون انگلستان پخش شد که دقیقا این اتفاق را به تصویر می‌کشید. اما او این کار را چطور انجام داده بود؟ براون بعد‌ها توضیح داد که او شروع به پرتاب سکه کرد و یک تیم حرفه‌ای از او فیلمبرداری کردند. بعد از ٩ ساعت تلاش بالاخره شانسش جواب داد و توانست ١٠ بار پیاپی شیر بیاورد. سپس تلاش‌های ناموفق و تلاش‌هایی که شانس با او یار نبود را حذف کرده و تنها صحنه موفقیت خود را برای پخش ارسال کرد. در این مثال کاملا واضح است که چگونه حذف تلاش‌های ناموفق و شکست‌ها باعث ارایه تصویری مخدوش از واقعیت می‌شود.
در هر حال اگر ما یادگیری‌های خود را محدود به درس‌آموزی از نجات‌یافتگان کنیم، تنها کتاب‌های افراد موفق را مطالعه و به مصاحبه‌های کارآفرینان موفق بنگاه‌های کوچک و بزرگ اکتفا کنیم، دانش و تصور ما از دنیا به‌شدت دچار سوگیری به سمت نجات‌یافتگان خواهد رفت. برای درس‌آموختن باید به کمپانی‌هایی که بر اثر مسائل و مشکلات شکست خورده‌اند و احتمالا به فراموشی سپرده شده‌اند مراجعه کرد.
به یاد داشته باشیم که اگر داستانی از یک دکه فروش لقمه صبحانه در متروی تهران برایمان ارسال شده که مشکل صف طولانی و زمان زیاد انتظار مشتریان پرعجله را از طریق قرار دادن صندوقی در کنار دکه حل کرده که مردم به دلخواه مبلغی را در آن می‌اندازند و فروشنده فروش و سود خود را بدین‌ترتیب افزایش داده است، ابتدا به خود یادآوری کنیم که این دکه شاید نجات‌یافته‌ای از جامعه تعداد زیادی فروشنده باشد که هیچ‌کدام از آنها بدین‌ترتیب موفق نبوده‌اند. اگر قصد عملی‌کردن ایده‌ها و نصیحت‌های نجات‌یافتگان را دارید، ابتدا به دنبال نمونه‌های ناموفق احتمالی باشید. من در این‌جا به هیچ‌وجه قصد ترویج منفی‌نگری و خراب‌کردن مثبت‌اندیشی‌ها را ندارم. تنها یادآوری کردم که خطای نجات‌یافتگان بسیار متداول و در دام این سوگیری افتادن بسیار ساده است چراکه شکست‌ها از نظر مخفی می‌مانند. تنها راه مبارزه با این خطا این است که دایم در تحلیل‌هایمان از خود بپرسیم: چه چیزهایی را نمی‌بینم؟ چه‌چیزهایی را از قلم انداخته‌ام؟ آیا آنچه در نظر گرفته‌ام تمام آن چیزی است که وجود دارد؟ البته این سوالات بسیار سوالات دشواری هستند و در بعضی از موارد نیز قابل پاسخگویی نیستند. اما با این حال پرسیدن این سوالات قدم اول ضروری در جلوگیری از این سوگیری‌هاست.
به یاد داشته باشیم که هر آنچه ما از گذشته می‌دانیم از میلیون‌ها و میلیون‌ها فیلتر گذشته است و بخش زیادی از تاریخ و داستان‌ها هرگز ثبت و حکایت نمی‌شوند.
تاریخ لاجرم داستان نجات‌یافتگان است.

منبع: خلاصه اي از مقاله اي با همين عنوان نوشته محمدجواد ثابت معاون تحقیق توسعه مرکز ارزیابی و ارتقای شایستگی‌های مدیران سازمان مدیریت صنعتی،
از روزنامه شهروند


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 28, 93 1:35 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
آقا آرش ، ضمن تشکر از مطلب آموزنده ای که گذاشته اید . چون من با نظرات ارائه شده در بالا موافق نیستم اجازه می خواهم که جواب را از زبان "رابرت کیوساکی" و از صفحه 99 کتاب "رهایی از کارمندی" برایتان نقل کنم:

فرآیند تبدیل شدن به یک کارفرما به تبدیل شدن یک راننده خیابان به راننده پیست شبیه است. لازم است که راننده خیابان بسیاری از آموخته های خود را کنار بگذارد . بعبارتی کارهایی که قبلا در خیابان آزاد بود حالا در پیست خطا و اشتباه محسوب می شود.
برای تبدیل شدن به کارفرما باید مراحل زیر با بیشترین سرعت ممکن طی شود:
1-کسب و کار را آغاز کند.
2- شکست بخورد و درس بگیرد.
3-یک مربی پیدا کند.
4-شکست بخورد و درس بگیرد.
5- در چند دوره آموزشی شرکت کند.
6-به شکست خوردن و درس گرفتن ادامه دهد.
7- زمانی که به موفقیت رسید توقف کند.
8-جشن بگیرد
9- پولهای خود را بشمارد و پیروزیها و شکست های خود را محاسبه کند.
10- فرآیند را تکرار کند.

بنا به برآورد من 90 درصد افرادی که می خواهند کارفرما شوند در همان قدم اول متوقف می شوند. این ناشی از " فلج تحلیلی" است. افراد به جای دست به کار شدن و شکست خوردن و یاد گرفتن، می کوشند از شکست خوردن اجنتاب کنند و وقتی هم شکست می خورند کنار می کشند. این مثل این است که برای دوچرخه سوار شدن باید دوچرخه بخری و آنقدر تمرین کنی و زمین بخوری و درس یاد بگیری تا دوچرخه سوار بشوی.
پس کارفرمایان تازه کار باید از یک نوزاد که راه رفتن را با " صدها بار افتادن و از رو نرفتن" یاد بگیرند ولی قدمهای نوزاد آنقدر کوچک است که افتادن ها و شکست ها آسیبی به او نمی زنند. نه اینکه با شکست اول میدان را خالی کنند.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 28, 93 5:01 pm 
آفلاین
مدیر ارشد
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
پست: 2263
محل اقامت: تهران
من نمی خواهم مثل آن شخصیت کارتون گالیور همیشه حرف های بدبینانه بگویم. ولی به نظر من تمام جوانب این کار باید در نظر گرفته شود. مثلا این حرف که شکست فقط تجربه ای است و باید دوباره شروع کرد کمی ساده انگارانه است.
مثلا پلیسی رادر نظر بگیرید که در درگیری با دزدان کشته می شود، این شخص اگر جان سالم بدر می برد مدال شجاعت گرفته و به عنوان یک قهرمان و انسان موفق از او نام برده میشد. اما او شکست خورد و این شکست برای او پایان کار بود.
یا مثلا کسی را در نظر بگیرید که تنها سرمایه خود یعنی خانه اش را می فروشد تا سرمایه کاری را فراهم کند. شکست برای او فاجعه بار خواهد بود و شروع دوباره ای هم امکان ندارد چون سرمایه دیگری وجود ندارد.
با مثالهای مختلف می توان نشان داد که شکست تبعات زیادی دارد و بعضی مواقع جبران ناپذیر است.
در ازای یک آدم موفق و مشهور چند نفر شکست خورده و فراموش شده وجود دارد ؟
وقتی می گوییم چارلی چاپلین با وجود فقر به شهرت و ثروت رسید باید نتیجه بگیریم که تمام فقرا هم می توانند مثل او باشند ؟ :?:
آیا باید هزاران فقیری را که تلاش کردند اما نتوانستند نادیده بگیریم ؟ آیا باید چهره زشت فقر و تبعیض و دلایل اجتماعی آن رادر نظر نگیریم و عدم لیاقت فقرا را علت بدانیم؟


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: جمعه شهریور 28, 93 8:13 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
برای فردی كه پشتوانه خواسته اش ایمان متزلزل ناپذیرش باشد ، غیرممكن وجود ندارد .

فورد در جولای 1863 در مزرعه ای در دیربرن میشیگان به دنیا آمد. سال های نخست زندگی او در همان مزرعه سپری شد.مثل اغلب کودکان روستایی قرن نوزدهم،اوقات او در مدرسه ای یک کلاسه یا در مزرعه می گذشت. او خیلی زود دریافت که علاقه اش بیش از آنکه متوجه کار روی گاوآهن باشد، به سر در آوردن از شیوه ی کار گاوآهن معطوف است. هنری از همان سنین کودکی به کارهای مکانیکی علاقه نشان می داد و در مقابل از کارهای روزمره مزرعه بی زار بود.

تصویر

در 1891 فورد به عنوان مهندس در شرکت روشنایی ادیسون مشغول به کار شد. این واقعه باعث شد تا او چشم انداز آینده خود را آگاهانه بر حرفه های صنعتی متمرکز کند و رویای ارابه بدون اسب را در سر بپروراند. بالاخره در سال 1893 هنگامی که فورد به سمت سر مهندس ارتقا یافت، پول و فراغت کافی برای اجرای ایده های خود در رابطه با موتورهای احتراق درونی به دست آورد. این تلاش ها به تکمیل وسیله نقلیه "خودرو" او به نام "Quadricycle" در 1893 منجر گردید. این وسیله، 4 چرخ سیمی ، به چرخ های یک دوچرخه سنگین شباهت داشت و به وسیله یک اهرم شبیه سکان قایق ، رانده می شد. این وسیله فقط در جهت جلو رانده می شد.

بعد از دو بار تلاش ناموفق برای تاسیس یک کمپانی سازنده اتومبیل، بالاخره فورد به همراه 10 نفر مبتکر دیگر از جمله کوزنس و برادران دوج، در 1903 به تاسیس "شرکت موتور فورد" در دیترویت موفق شد. فورد به دلیل اهمیتی که برای تقویت روحیه کارکنان در محیط کار قایل بود، ساعت کار روزانه را کم کرد، دستمزدها را افزایش داد و محیطی بهتر و سالمتر برای کارگران ایجاد نمود.افزایش دستمزدها موجب گردید، کارگران فعال تر و در انجام کار در زمان کوتاهتر توانمندتر شوند.

هیچ کس به اندازه توماس ادیسون برای فورد الهام بخش نبود. در اولین سال های قرن بیستم در یک دیدار اتفاقی در کمپانی ادیسون، او تلاش و پی گیری فورد برای ساخت یک اتومبیل کارآمد و مناسب را تشویق کرد. بعد از موفقیت عظیم در ساخت مدل T ، دو رویاپرداز روستاهای میشیگان، دوست و شریک تجاری شدند. فورد از ادیسون خواست تا یک باطری الکتریکی برای خودرو وی بسازد و برای این کار 1.5 میلیون دلار سرمایه گذاری کرد. به هر حال تا سال 1927 بیش از 15 میلیون دستگاه اتومبیل یعنی تقریبا نیمی از کل تولیدات جهان تا آن هنگام فروخته شده بود.

هنری فورد نمونه بارزی از یک شخصیت کارآفرین است. صنعتگری که با تکیه بر استعدادها و قابلیت های فردی خویش خالق ایده ای جدید و تحول ساز گردید.

فورد رویای ارابه بدون اسب را در مسیر کار و تلاش روزانه آفرید و چون به تحقق ایده خویش ایمان داشت با اختصاص پول و زمان کافی به استقبال مخاطرات آن رفت و بالاخره ایده جدید خود را در قالب کسب و کاری سودآور جامه عمل پوشاند و پدر صنعت آمریکا در قرن بیستم و بنیانگذار تولید انبوه صنعتی در جهان گردید. به نحوی که در سال های پایان دهه دوم قرن بیستم (و در آستانه بحران بزرگ) علاوه بر مدیریت کارخانجات فورد با بیش از صدهزار کارگر، کنترل یک کارخانه لاستیک و رزین، یک ناوگان کشتی، یک راه آهن، 16 معدن زغال سنگ و هزارها جریب جنگل و معدن سنگ آهن در میشیگان و مینی سوتا را در اختیار داشت.

منبع:
http://banki.ir/ads/3924-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%AD%D9%88%D9%87-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%B4


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
نمایش پست ها از آخر به اول:  مرتب سازی بر اساس  
ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 51 پست ]  به صفحه برو قبلی  1, 2, 3, 4, 5, 6  بعدی

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 1 مهمان


در این انجمن نمی توانید موضوعات جدیدی ارسال کنید
در این انجمن نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
در این انجمن نمی توانید پست خود را ویرایش کنید
در این انجمن نمی توانید پست های خود را حذف کنید
در این انجمن نمی توانید پیوست ارسال کنید

پرش به:  
cron
ایجاد شده توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
فارسی سازی و پشتیبانی phpBB توسط phpBBpersian.com