وقتی مشکلات بچه هارو خوندم خیلی از زندگی سیر شدم.اما هنوزم دارم به خودم روحیه میدم.همیشه فکر میکردم فقط من اینطورم.و چرا هایی که تو ذهنم موج میزدو نمیتونستم پاسخ بدم.خیلی سرچ ها زدمو چند سال به این منوال گذشت و با شدت این موضوع دوباره اومدم نت و پست ها رو دیدم که گفتم پس تنها من نیستم اما خوندن حرفای بچه ها که از زندگی سیر شدن و از کارو تحصیل موندن یا به سختی میتونن انجامش بدن منو یاد مصیبت های خودم انداخت و باعث شد داغ دلم دوباره و دوباره تازه تر بشه.این موضوع به خودی خودش دردناکه اما حتی شنیدن دردو دل های دیگرانم تحملش رو واسه ادم سخت تر میکنه
واقعا این بیماری لعنتی تاوان کدوم گناهمونه؟چرا ما باید اینطور باشیم ؟چرا نباید مثل تمامی دوستانو آشناهامون که شادو شنگول دارن زندگیشونو میکنن باشیم؟چرا همش باید بترسیم؟چرا؟ این سوال ها رو بارها از خدا پرسیدم و خواستم نجاتم بده از این همه درک نشدن هاو تمسخر ها
اما کی دردی که نکشیده رو میفهمه...
همیشه دوست داشتم دوروبرم پر از شلوغی باشه ..همه جارو بگردم خوش باشم.بی خیال غم دنیا(الان که دارم این متنو مینویسم بغض داره خفم میکنه و اشک..اما به زور جلوی خودمو میگیرم تا دوباره دردهای شکمی به سراغم نیاد) اما نشد که مثل دوستام شاد باشم..اونا که نمی فهمیدن .هیچی...
هر وقت فکر میکنم چرا اینطور شد و بقیه چرا نه...تنها یه چیز میاد تو ذهنم : استرس
کودکی من تو یه زندگی آروم نبود .و مدام با تنش همراه بود اما این اتفاقات اون زمان رخ نداد همشون جمع شد جمع شد تا رسید به سال اول دبیرستان ..
انگار بدنم داشت تاوان تمام اون تنش هارو پس میداد.اوایل کم بود استرس هم کم بود اما رفته رفته زیادو زیاد تر شد.ترم 1 دانشگاه خوب بود اما بعد از مسایل عاطفی لعنتی درد های شدید معده و روده اومد سراغم.کارم اون زمان فقط گریه بود که شاید همینا باعثش شد.دو قاشق غذا= به خود پیچیدن از درد روی تخت و واقعا نمیدونستم چرا ..
بعدها فهمیدم هر بار عصبی میشم سر درد و شکم درد تنهام نمیذاره..من از بس گریه ها کردم دیگه واسم عادی شده .دکتر رفتن ها هیچ تاثیری نداشت.گذشت تا به امروز
شاید اگر کودکی من نوجوونی من و جوونی من تو یه دریا آرامش بود اینطور نمیشد.گناه من چیست؟
تمام دوستام ازدواج کردنو من هنوز از خدا شفای این درد لعنتی رو میخوام..
گوشه نشینی ..انزوا..بی کسی ..تنهایی.. چیزایی که هر انسانیو آرام آرام در خودش میکشه اما با تموم دردها هنوز امید دارم...که اگه اینم نبود خودکشی بهترین درمان بود.