با خوندن هرکتاب و دونستن هرنکته یک چیز جدید یاد میگرفتم و سعی میکردم اجراییش کنم، امابازم مشکل استرس واضطراب داشتم.استرس واضطراب من بعضی موقعا خیلی شدید بود وحتی منجربه بی قراری و حالت تهوع میشد.تازه نه استرس به خاطرمشکلات بزرگ بلکه بخاطر چیزای کوچک وبی اهمیت. بااینکه میدونستم بی اهمیتند امانمیتونستم استرسمو کنترل کنم.
چندتامثال بزنم،
مثلا من وقتی میخواستم کاری انجام بدم یا باکسی حرف بزنم هزار بار توذهنم قبلش مرورر میکردم.اکثراهم یک اتفاق بدیا فاجعه توذهنم اتفاق میفتاد.خب این خودش استرس زاست.بعد ک میرفتم با اون ادم حرف بزنن انقدر ذهنم درگیر بود که کلی سوتی میدادم.فراموش کردن اسامی،تکرار و تاکید زیادیک حرف یا جمله،فراموش کردن حرفم و....
بعد ک ازون موقعیت میومدم بیرون کلی غم وعصبانیت ک چرا اونجوری حرف زدم ولی راه حلی نداشتم. (اینکه اینقدر باجزییات میگم بخاطراینه که من از تک تک این مشکلات درد و ضجر کشیدم ومیخوام اگر کسی شرایط مشابهی داره کمکی بهش باشه)
کلا من خودمو فراموشکار میدونستم چون علیرغم دونسته های نسبتا خوب تو حرف زدن مدام درگیری ذهنیو فراموشی داشتم.
مشکل دیالوگ وفاجعه سازی هنوز مونده بود.
مشکل دومم این بود ک تقریبا همیشه یک حالت انقباض تو کل بدنم (و بالطبع دستگاه گوارش) حس میکردم.البته خیلی سالها متوجهش نبودم اما کم کم فهمیدم من همیشه حالت انقباض دارم. بخشی از این انقباض به تحرک و ورزش نکردن برمیگرده اما بخشیش کاملا روانی بود.
حتما درمورد تیپ های شخصیتی شنیدید.من ادم تاثیرپذیری نبودم و بیشتر سلطه گر و تهاجمی بودم.بماند ازکلی انتقادات اطرافیان به این قضایا،یکجا خونده بودم ک اینجور ادما بدنشون همیشه درحالت اماده باشه چون نمیخوان کم بیارن و عقب بکشند.حالت اماده باش هم ک همون فعالیت سیستم سمپاتیکه و در ادامه انقباض عضلات و.... از وقتی فهمیده بودم سعی میکردم مهربون تر وپذیراتر باشم اما خیلی تاثیر نداشت. قشنگ یادمه ک بعد خوندن همه اون کتابایی ک گفتم و تاحدی اجرایی کردنشون یک حس رهایی ذهنی داشتم اما کاملا احساس میکردم ک روده هام در وضعیت انقباضند. ریلکسیشن و...هم فایده ای نداشت.
اینجا هم یک کتاب نجاتم داد
کتاب نقاط ضعف شما از وین دایر
کتاب کلی مطلب خوب داره اما همش حول یک نکتست. خودتو دوست داشته باش! و این دقیقا مشکل من بود. من خیلی موفق بودم، خیلی خوشحال،خیلی پرکار و... اما تقریبا هیچکدومش بخاطرخودم نبود. انگار همیشه یک حس درونی اثبات خود به دیگران داشتم.
این به کمال طلبی هم مرتبطه چون تو کمال طلبی ادما خودشونو با کارشون معرفی میکنند و ارزش های خودشونوفراموش میکنند.
چرامن مدام دیالوگ و پیش بینی اتفاقات داشتم؟ چون میخواستم تو دید دیگران بهترین عملکرد رو داشته باشم. چرا دنبال تایید بقیه بودم؟ چون خودمودوست نداشتم.
اینجا هم قشنگ یادمه به محض اینکه فهمیدم باید خودمو دوست داشته باشم انقباض بدنم در یک لحظه از بین رفت.
همون موقع یک کتاب هم داشتم به اسم برای زندگی خود وقت بگذارید،که کلی راه حل برای دوست داشتن خودو اختصاص دادن زمان برای خود بامثال افراد واقعی گفته بود.
از اونروز تقریبا ۸۰ درصد پیش بینی و دیالوگ های ذهنیم از بین رفته.البته خیییلی کار سختیه مقابله با فکر کردن مدام اما تا میام به چیزی فکر کنم ک چی میشه سریع یاد ای بی اس میندازم خودمو و میگم بی خیال.
موقع حرف زدن با بقیه هم خییلی بهتر شدم چون برام مهم شده که چی میخوام بگم و چجوری بگم نه اینکه چجوری رضایت طرف مقابلو بگیرم.
البته چندمورد داشتم ک باز پیش بینی فاجعه کردم و به وقوع نپیوست، بادرنظرگرفتن این چندنمونه فهمیدم پیش بینی فاجعه اصولا به وقوع نمیپیونده.
برای وقت گذاشتن برای خودم، از کلی از کارای غیرضروریم زدم.و خیلی از برنامه هام ک کوتاه مدت بودند بلند مدت کردم تااسترس انجامشون شون کمتر بشه. (حداقل ۴ ساله میخوام زبان بخونم،هردفعه عقب انداختم _اهمال کاری در نتیجه کمال طلبی_ یک برنامه ۳ ساله

ریختم تا زبان رو تموم کنم.)
اخرین کتابی هم که معرفی میکنم

در همین زمینست، کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه ها، اسمش گویای موضوعشه.