حالا فرد مضطرب براي نا آگاه ماندن نسبت به اضطراب دروني خود به تاكتيك هاي زير متوسل ميشود مانند:
- تاكتيك منطق تراشي
- تاكتيك انكار
- تخدير
- اجتناب
1- منطق تراشي:يعني فرد مضطرب تلاش مي كند براي اضطراب خود دلايل و عوامل خارجي بيابد. و منشاء اضطراب را از درون خود به بيرون منتقل كند.مثلا" مادري به علت اضطراب، دائم دلواپس بچه هايش است. سعي مي كند بخودش بقبولاند كه خطري بچه هايش را تهديد مي كند.
هر قدر بخواهيد به او بقبولانيد كه علتي براي دلواپسي وجود ندارد و منشا دروني است قبول نمي كند. زيرا:
بطور ناخودآگاه ترجيح ميدهد ريشه مسئله را در خارج از خود ببيند نه در وجود خودش بنابراين ميگويد:
نديدي بچه فلاني ديروز زمين خورد و دستش شكست؟ ويا
مگر دو سال پيش بچه فلان دوستم با ماشين تصادف نكرد؟ و امثال اين ها.
اگر بگوئيد چرا مادرهاي ديگر نگراني تو را ندارند ميگويد: من اصولا" مادري استثنائي، وظيفه شناس و فداكارم.
يك قاعده كلي وجود دارد.
هرگاه كسي مي كوشد تا رفتار ها و حالت هاي غير منطقي خود را موجه جلوه بدهد، يا با سماجت و اصرار از موضوعي دفاع مي كند محققا" آن حالت يا آن موضوع برايش نقش دفاعي بسيار مهم دارد.
بهر شكل براي يك شخص عصبي كه واقعا" انسان ضعيف و ناتوان است
منطق تراشي، رتوش و ماست مالي كردن آسانتر از ريشه كن ساختن واقعي آنها است. بنابراين اولين كسي كه چوبش را خواهد خورد خود اين مادر است كه هميشه در اضطراب بسر ميبرد و بعد بچه ها كه محكوم به تحمل مادري عصبي، ناسازگار و ناهنجار هستند.
2- انكاردر اينجا شخص مضطرب تلاش مي كند تا اضطراب خود را در ضمير ناخودآگاه نگه دارد و از ورود آن به قسمت هشيار ذهن جلوگيري كند
در اينصورت اضطراب پنهان ولي عوارض آن هويداست.مثل :
- لرزش دست
- عرق كردن
- تپش قلب
- حرف زدن نا آرام يا با هيجان
- حالت تهوع
گاهي حالت غش
كه همه ناشي از اضطراب پنهان است.
اين عوامل در مورد ترس هم وجود دارد ولي در مورد ترس شخص هم به عامل خطر وقوف دارد و هم به احساس ترس و هم به عوامل ناشي از آن
در حاليكه
در مورد اضطراب شخص فقط مي بيند كه مثلا" تپش قلب دارد يا بي دليل دستش عرق مي كند.تاكتيك انكار نا آگاهانه است ولي گاهي شخص دانسته و آگاهانه هم سعي ميكند اضطراب خود را انكار كند مانند سربازي كه دچار ترس است ولي براي غلبه بر آن كارهاي متهورانه مي كند.
يا هر زمان دختري را نام مي برد كه به او علاقمند است ولی در خودآگاهش نمی داند به شدت مضطرب می شود.
از تاریکی می ترسد ولي در اطاق تاريك تنها مي خوابد.
از تاریکی می ترسد ولي شب ها در باغ قدم ميزند.
اين ها تماما" سرپوش گذاشتن روي قضيه است در حاليكه عامل اصلي که اضطراب دست نخورده در عمق وجودش هست.
گاهي ديده شده فرد عصبي نسبت به ديگران خشونت و نفرت شديد و مبالغه آميزي نشان ميدهد. در اينجا خشم و نفرت سرپوشي است براي پنهان كردن ترس و اضطراب.
يعني در اينجا ترس و اضطراب شكل خشم و نفرت را به خود گرفته است و هدفش انكار ترس و اضطراب است.3- تخديربعضي افراد مضطرب براي اينكه نيش اضطراب را در خود حس نكنند به چيزهائي پناه ميبرند مانند
- الكل و مواد مخدر
- غرق در فعاليت ها و مشغوليات اجتماعي ميشوند
- يا چنان غرق در كار ميشوند كه از احساس دروني خود بي خبر مي مانند.
در واقع كار براي آنها يك تكليف اجباري است تكليفي كه از درون بر آن ها تكليف شده.
حتي روزهاي تعطيل بي قرار و نا آرامند و مي خواهند خود را سرگرم كنند.
بعضي ها به خواب پناه ميبرند در حاليكه احساس خستگي يا ميل به خواب ندارند.
عده اي به نزديكي جنسي پناه ميبرند.
دفع شهوت اضطرابشان را مخفي ميكند.
چنين افرادي اگر امكان دفع شهوت بطور طبيعي نداشته باشند حتی به راههاي غير طبيعي و انحرافي پناه ميبرند.
4- اجتناباجتناب اساسي ترين تاكتيك براي مواجه نشدن با اضطراب و عوارض آن استتعريف:
يعني شخصي آگاهانه يا بطور نا آگاه خود را از هر فكر، احساس، هر موقعيت كه احتمال تحريك اضطراب در آن باشد دور نگه ميدارد.بهمين دليل كارها را به عقب مي اندازد يا تصميمات مهم نميگيرد و يا مرتبا" آن ها را به عقب مي اندازد.
تاكتيك اجتناب سبب ميشود كه فرد مضطرب از تاكتيك هاي ديگر نيز استفاده كند, مثلا"
به
ميهماني نمي رود زيرا از آشنا شدن با افراد بخصوصي مي ترسد ولي ميگويد: دون شان من است كه با اين سن و سال در فلان ميهماني شركت كنم.تاكتيك اجتناب عوارضي نيز دارد كه مهمترين آن ها ترمز هاي روحي است.اين تاكتيك خود بخود باعث ميشود كه شخص بر مقدار زايدي از رفتار، احساسات، افكار، تمايلات، احتياجات و حتي امكانات دروني خود ترمز بگذارد و از تجلي آن ها جلوگيري كند.
در نتيجه از نظر مادي و معنوي زندگيش كيفيتي فقيرانه محدود و بي رونق خواهد داشت.
گاهي افراد به ترمز هاي روحي خود آگاهند ولي شدت و ضعف دارد.
فردي كه ترمز روحي اش خيلي شديد نيست مي تواند به يك سخنراني گوش بدهد و نظر انتقادي هم پيدا كند ولي جرات ابرازش را ندارد.
شخصي ديگر كمي شديدتر است به سخنراني گوش ميدهد ولي حتي به ذهنش خطور نمي كند كه در آنچه شنيده ممكن است انتقاد و ايرادي نيز وجود داشته باشد(
او در احساس انتقاد هم دچار مشكل است)
شخص ديگري ممكن است دچار آنچنان ترمزهاي روحي شديدي باشد كه حتي از گوش كردن به يك مطلب عاجز بماند.
اين ترمزها در همه ما هست و شدت و ضعف نيز دارد ولي ممكن است ما از آن آگاه نباشيم زيرا به شخصيت خود به چنين صورتي عادت كرده ايم و فكر نمي كنيم كه شخصيت ما مي تواند كيفيتي بهتر از اين داشته باشد.
اين ترمزها نه تنها مانع انجام خيلي كارها ميشوند بلكه كاري را هم كه شخص انجام ميدهد تحت تاثير مخرب خود قرار داده و كيفيت آن را پائين مي آورد. مثلا"
- كار را انجام ميدهد ولي با فشار و اكراه.
- بيش از حد خستگي جسمي و روحي احساس ميكند.
- احساس شادي از انجام كار نمي كند.
- دلشوره و اضطرابش بالا است.
همين دلشوره موجب ميشود تا كار را با وقار و متانت انجام ندهد بلكه با دست پاچگي و ناشيانه و غير متشخصانه انجام ميدهد.
اگر اضطراب شديد باشد انجام هر كاري براي او يك تكليف شاق و شكنجه آور است حتي تماسهاي جنسي.
منبع:
http://new.behravanpana.com/tabid/69/language/fa-IR/Default.aspx