انجمن بیماران آی بی اس، سندرم روده تحریک پذیر

بیماری IBS، درمان ای بی اس، نفخ، اسهال، یبوست، بی اختیاری، دردشکم
تاریخ : جمعه بهمن 10, 04 11:54 pm

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


قوانین انجمن


برای مشاهده قوانین انجمن لطفا اینجا کلیک کنید



ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 19 پست ]  به صفحه برو 1, 2  بعدی
نویسنده پیغام
پستارسال شده: دوشنبه شهریور 3, 93 8:25 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
چگونه می توانیم آی بی اس را که یک تهدید می دانیم به یک فرصت تبدیل کنیم؟ فرصت سلامتی، فرصت پیشرفت روابط ، فرصت پیشرفت شغلی ، فرصت پول دار شدن ، فرصت ورزشکار شدن ، فرصت افزایش مهارتهای زندگی ، فرصت خودشناسی ، فرصت افزایش هوش هیجانی و سایر فرصت ها.

و اصولا چگونه می توان یک تهدید را به فرصت تبدیل نمود؟

به نظر من برای اینکار :
0- باور به خود. هر چه بیشتر بهتر.
1- لازم است هدف داشته باشیم. فردی که هدفی ندارد . فرصت برای او بی معنی خواهد بود. تا تهدید را به فرصت تبدیل کند.
2- نگرش به بیماری باید عوض شود چون با نگرش های فعلی به راه حل های فعلی نیز خواهیم رسید.
3- تمایل به تغییر داشته باشیم. این تمایل و انگیزه را ، داشتن هدف، خود ایجاد می کند.
4- باید در خود مهارت حل مسئله را بالا برده ببریم. تا این مسئله " تبدیل تهدید آی بی اس به فرصت" را بتوانیم حل کنیم.
5- مهارت و قدرت تصمیم گیری داشته باشیم.

یک روش در فیلم زیر آمده است.
ابتکار جالب یک کشاورز ، تبدیل تهدید به فرصت.
http://www.aparat.com/v/L59lH/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8_%DB%8C%DA%A9_%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2_%D8%8C_%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84_%D8%AA%D9%87%D8%AF%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%87_%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA


آخرین بار توسط آشنا در دوشنبه شهریور 3, 93 9:35 pm ویرایش شده است، در کل 3 بار ویرایش شده است.

بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: دوشنبه شهریور 3, 93 9:08 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
عقاب ؛ وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌ که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.


وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.
او نه‌ تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چرا که می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.

منبع: http://managerial.ir/archives/35


آخرین بار توسط آشنا در دوشنبه شهریور 3, 93 10:17 pm ویرایش شده است، در کل 2 بار ویرایش شده است.

بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: دوشنبه شهریور 3, 93 9:46 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
این داستانی است که به شما می‌آموزد می‌توانید خودتان را تکان دهید و بلند شوید! در تبدیل تهدید به فرصت‌، از ضعیف‌ترین موجودات نیز می‌توان الهام گرفت.

قاطر پیری داخل گودال عمیقی می‌افتد. قاطر به امید کمک به بالا نگاه می‌کرد و عرعرش همه جا را فرا گرفته بود. کشاورزی که صاحبش بود صدای عرعر ناامیدانه او را می‌شنود. کشاورز بعد از آنکه به دقت موقعیت را بررسی می‌کند متوجه می‌شود گودال عمیق است و قاطر سنگین. می‌دانست بیرون آوردن قاطر پیر اگر ناممکن نباشد بسیار سخت خواهد بود و قاطر پیر ارزشش را ندارد. کشاورز تصمیم گرفت حیوان را در‌‌ همان گودال مدفون کند، به این ترتیب دو مشکل را حل می‌کرد: قاطر پیر را از درد و فلاکت نجات می‌‌داد و گودال را هم برای همیشه پر می‌‌کرد. بنابراین او همسایه‌هایش را برای کمک خبر می‌کند و ماجرا را برای آن‌ها تعریف می‌کند. بیل‌های پر از خاک یکی پس از دیگری بر سر قاطر می‌ریخت. در ابتدا قاطر پیر آشفته‌تر می‌شود و بیشتر سرو صدا بر پا می‌کند. ولی‌‌ همان طور که کشاورز و همسایه‌هایش با بیل روی او خاک می‌پاشیدند ناگهان فکری به ذهنش رسید. هر بار که آن‌ها بیل پر از خاک را بر سرش می‌ریختند، به سادگی خودش را تکان می‌داد وبلند می شد!
در حالی که آن‌ها خاک بر سرش می‌پاشیدند او خودش را تشویق می‌کرد: «خودت را تکان بده، بالا‌تر برو؛ خودت را تکان بده ، بالا‌تر برو؛ خودت را تکان بده، بالا‌تر برو!» هر لحظه عمق گودال کمتر می‌شد و او به سطح زمین نزدیک‌تر. اگر چه کاملا خسته و کثیف شده بود، اما زنده بود و پیروزمندانه به بالای گودال رسید.

تصویر
صرفنظر از هر موقعیتی در زندگی، همیشه راهی برای تکان دادن خودتان و بلند شدن، وجود دارد. سخت است ولی ارزشش را دارد. پس منتظر چه هستید؟ برخیزید و شروع کنید.

منبع:
http://khoshbakhti.ir/1390/05/25/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B5-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D9%87%D8%AF%D8%8C/


آخرین بار توسط آشنا در دوشنبه شهریور 3, 93 10:02 pm ویرایش شده است، در کل 1 بار ویرایش شده است.

بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
 عنوان پست:
پستارسال شده: دوشنبه شهریور 3, 93 9:53 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
تصویر


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: سه شنبه شهریور 4, 93 7:32 pm 
آفلاین
کاربر حرفه ای

تاریخ عضویت: پنج شنبه بهمن 19, 91 8:20 pm
پست: 269
محل اقامت: فارس
با تشکر از جناب آشنا بابت خوش سلیقگی در انتخاب این موضوع
بچه ها امروز یه اتفاق ناخوشایند واسم افتاد اما یاد این موضوع افتادم و به فرصت تبدیلش کردم
از همه بچه های ای بی تقاضا دارم هر تجربه ای در این زمینه دارن رو همین جا بیان کنن
اما حکایت امروز ما
دیشب تا 3 بیدار بودم، بعد سرمو گذاشتم خوابیدم تا حدود 12 ظهر پاشدم یه چیزی خوردم و دوباره خوابیدم تا 4، دیدم اصلا حس هیچ کاری نیس، اما این کفیر بیچاره داشت گرسنگی می کشید، مجبور شدم با هر بدبختی بود لباس پوشیدم رفتم یه کیلو شیر محلی گرفتم آوردم که بجوشونم بریزم رو کفیره، آقا شیره رو گذاشتیم رو اجاق و سرگرم خوردن بیسکویت شدم، حتما حدس می زنید چی شد ؟؟؟
آقا یه دفه صدای ریختن شیر رو اجاق منو به خودم آورد، تا دویدم تو آشپزخونه دیدم نصفه شیره ریخته رو اجاق و یه وضع اسف باری بود، گازم از این پایه کوتاه هاس و زیرش کابینته، آقا از گاز گرفته تا کابینت و هر چی دور گازه بود همه شیری شد، باقیمانده شیرو گذاشتم کنار و دیدم تهدید رو میشه به فرصت تبدیل کرد، یه دستمال برداشتم و افتادم به جون گازی که از روزی که اومدم تو این خونه هنو تمیز نشده حسابی تر و تمزش کردم و بعدشم کابینت رو تمیز کردم و هر چه آشغال ریخته بود دور و برش رو هم تمیز کردم و آخر سرم کف آشپرخونه رو شستم ;)


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: یکشنبه شهریور 30, 93 1:03 pm 
آفلاین
مدیر ارشد
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: سه شنبه اسفند 1, 91 10:43 am
پست: 2263
محل اقامت: تهران
هنگامی که اوضاع خوب پیش نمی رود و یا احساس می کنید که ایرادی دارید، معمولا بهترین زمان برای تبدیل نکات منفی به مثبت است.

داستان موفقیت صاحبان کسب و کارها سرشار از روایت هایی خواندنی و چه بسا آموزنده است. متن زیر که توسط ریچارد برانسون، موسس و مدیر شرکت ویرجین، نوشته شده نشان می دهد که برخی اوقات ضعف های فردی چگونه می توانند برخی اوقات به توسعه یک کسب و کار کمک کنند:
هنگامی که اوضاع خوب پیش نمی رود و یا احساس می کنید که ایرادی دارید، معمولا بهترین زمان برای تبدیل نکات منفی به مثبت است. من این را زمانی متوجه شدم که با مشکل خوانش پریشی* مواجه بودم. خوانش پریشی یک ناتوانی در یادگیری است که بر توان خواندن فرد تاثیر می گذارد.
من زمانی که تنها 16 سال سن داشتم مدرسه را ترک کردم که بخشی از دلیل آن به مشکل خوانش پریشی باز می گشت. من هرگز نمی توانستم دروس را دنبال کنم و به همین خاطر آن ها به نظرم کسل کننده می آمدند. معلم من گمان می کرد که من تنبل هستم چرا که در آن زمان مردم اطلاعات زیادی در مورد خوانش پریشی نداشتند. در یکی از آخرین روزهایم در مدرسه، مدیر مدرسه به من گفت که من یا بالاخره سر از زندان در می آورم و یا اینکه میلیونر می شوم. این یک پیش بینی شگفت انگیز بود.

حقیقت این است که شیوه تفکر من از زمان کودکی متفاوت از همکلاسی هایم به نظر می رسید. در دوران نوجوانی، من به شدت بر روی راه اندازی کسب و کار تمرکز کرده بود. هنگام ترک مدرسه، من همه توان خود را به خرج دادم تا یک مجله دانش آموزی که مدیرش بودم را در سطح کشور منتشر و آن را به بنگاهی سودده تبدیل کنم.
طی سال های زندگی، شیوه نگرش متفاوت به من کمک کرد تا شرکت ویرجین را تاسیس کنم و آن را به موفقیت برسانم. خوانش پریشی من به راهنمایی برای تعامل شرکت با مشتری ها تبدیل شد. هر زمان که قرار بود آگهی جدیدی منتشر شود، من حتما باید آن را می دیدم و از طراح آگهی می خواستم تا هر چه در آن نوشته شده را با صدای بلند بخواند. من تا امروز همچنان بر تبلیغات شرکت نظارت می کنم و به همین دلیل شرکت ویرجین در تبلیغات خود از زبانی ساده و سرراست استفاده می کند. بانک ما، یعنی شرکت ویرجین مانی (Virgin Money) در مورد "خدمات مالی" صحبت نمی کند بلکه از ساختن بانکی بهتر برای همه سخن می گوید. همین سرراست بودن به دیگر برندهای ما نیز توسعه یافته است. برای سال ها من شرکت ویرجین را مدیریت کردم بدون اینکه تفاوت بین سود خالص و ناخالص را بدانم. اگرچه شاید این موضوع یک ضعف به حساب بیاید اما خوانش پریشی من در این مورد باعث شد تا مجبور شوم به دیگران اعتماد کنم و در نتیجه جایگاه کار تیمی در شرکت ارتقا یابد. به همین خاطر است که می گویم برخی از ضعف ها می توانند به نقاط قوت فرد تبدیل شوند و او را به موفقیت برسانند. افراد موفق و مشهوری مانند توماس ادیسون و هنری فورد نیز دچار خوانش پریشی بودند و حتی گفته می شود که آلبرت انیشتین نیز با مشکلاتی در یادگیری مواجه بود. البته فراموش نکنید برای غلبه بر چالش هایی که با آن ها مواجهید، باید به اندازه کافی شجاع باشید تا تفاوت های خود با دیگران را بپذیرید.

*خوانش پریشی، دش خوانی یا دیسلکسیا (به انگلیسی: Dyslexia) یک اصطلاح وسیع است برای تشریح معلولیت آموزشی. این معلولیت موجب اختلال در روان خوانی و یا درک مطلب می‌شود. این ناتوانی، می‌تواند خود را به عنوان یک مشکل در رابطه با واج خوانی، ورمز گشایی، برنامه نویسی املا، مهارت شنوایی، حافظه کوتاه مدت، و یا نامگذاری سریع آشکار کند.

منبع: خبرآنلاین


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: یکشنبه شهریور 30, 93 3:47 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
این یک دروغ بزرگیست که "تو نمی توانی". نیک وی اچیچ ( Nick Vujicic )

"نیک وی اچیچ" فردیست که نه دست دارد و نه پا . ولی به حرفی می زند باور دارد. حتما فیلمش را ببینید.


http://www.aparat.com/v/3n4Fb

زندگی‌نامه نیک وی آچیچ
http://websavar.ir/fa/news/1388/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DA%86%DB%8C%DA%86

تصویر


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: یکشنبه شهریور 30, 93 8:57 pm 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
زندگی نامه نیک وی اچیچ از زبان خودش:
«وقتی به دنیا آمدم، پدرم که در اتاق زایمان حضور داشت، از دیدنم بدحال شد و بیرون رفت. پزشکان و پرستاران شوکه شده بودند و به سرعت مرا از مادرم دور کردند. مادرم که پرستار همان بیمارستان بود، متوجه شد که اتفاق بدی افتاده است. پرسید چه شده؟ بچه مرا کجا بردید؟ راستش را بگویید؟ کسی توان نداشت ماجرا را به مادرم بگوید. واقعیت این بود که من بدون دو دست و بدون دو پا به دنیا آمدم، فقط یک تنه بودم.

سونوگرافی‌های دوران بارداری مادرم هیچ‌وقت نشان نداده بود که من چنین شرایطی دارم. تصور کنید که زوج جوانی منتظر به دنیا آمدن فرزندی سالم هستند اما یک‌باره با این شرایط مواجه می‌شوند پرستاران تصمیم گرفتند مرا به مادرم نشان دهند. مادرم وقتی مرادید، حیرت‌زده شد، جیغ کشید و گفت این را از جلوی چشمانم دور کنید.

وقتی به دنیا آمدم هیچ کس مرا بغل نکرد. مدت زمانی طول کشید تا پدرم بر احساس شوک اولیه‌اش غلبه کند و مرا مهربان‌تر نگاه کند. مادرم افسرده شده بود اما بالاخره حس مادری بر احساسات اولیه او هم غلبه کرد و مرا پذیرفت. از وقتی پا به این جهان گذاشته بودم، یک دنیا غم، مشکل، سؤال، اضطراب و اندوه را برای والدینم آوردم: عاقبت این بچه چه می‌شود؟ از کجا زندگی‌اش را تأمین کند؟ شغل؟ تحصیلات؟ آینده؟ همه چیز در مورد من در هاله ابهام قرار داشت؛ و البته شاید به نوعی واضح بود: هیچ آینده‌ای در انتظارم نبود.
نیک وی آچیج در حال نوشتن

پدر و مادرم در سال‌های اولیه زندگی‌ام تصمیم داشتند مرا به خانواده‌ای دیگر بسپارند. پدربزرگ و مادربزرگم در فهرست اولین افراد برای بزرگ کردن من قرار داشتند اما نهایتاً والدینم از این تصمیم منصرف شدند. مسلماً من هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، جای بیشتری در دل آن‌ها باز می‌کردم. دیگر به سادگی نمی‌توانستند مهر مرا از دلشان بیرون کنند.

من کم‌کم بزرگ می‌شدم و نگرانی مادر و پدرم در مورد سرنوشتم، با من بزرگ‌تر می‌شد. تا وقتی خردسال بودم، هنوز متوجه تفاوت میان خودم و دیگران نمی‌شدم؛ اما از وقتی به مدرسه رفتم، واقعیت تلخ معلولیتم را بیشتر از هر زمانی احساس کردم. کسی جرئت نمی‌کرد به پسری نزدیک شود که روی ویلچر نشسته بود، دست و پا نداشت و فقط با دو انگشت کوچک که به جای پای چپ روییده بود، مداد را به دست می‌گرفت. کسی با من حرف نمی‌زد. زنگ ناهار تک‌وتنها بودم. بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. به من می‌گفتند «موجود فضایی» یا صفت‌های دیگری به من می‌دادند که مرا در هم می‌شکست. کم‌کم فهمیدم که خودم باید با آن‌ها سر صحبت را باز کنم. گاهی در راهروهای مدرسه با بچه‌ها حرف می‌زدم. تمام تلاشم این بود که به ایشان نشان بدهم که در درون، یکی هستم عین آن‌ها، یک آدمیزاد، با همان احساس‌ها و نیازها و فقط بیرونم متفاوت است و من تقصیری ندارم.
نیک وی آچیج در حال قایقرانی

سال‌های کودکی‌ام در رنج می‌گذشت. شب‌های زیادی به درگاه خدا التماس می‌کردم، گریه می‌کردم که معجزه کند و یک دست، فقط یک دست به من بدهد. هر صبح وقتی بیدار می‌شدم، به شانه‌ام نگاه می‌کردم ببینم آیا بازویی جوانه زده است؟ اما هیچ خبری نبود! هر صبح افسرده‌تر، ناراحت تر و ناامیدتر روز را آغاز می‌کردم و شب‌ها دوباره دعا و مناجات را از سر می‌گرفتم به امید یک معجزه.

کم‌کم این اندیشه در ذهنم جان گرفت که شاید خداوند از خلقت من هدفی داشته است. والدینم نیز که افرادی مذهبی هستند، به مرور زمان به این باور رسیده بودند و می‌گفتند حتماً هدفی در آفرینش تو هست. از وقتی این فکر در من جوانه زد، دیگر منتظر جوانه زدن دست و پایم نشدم. تلاش کردم هدف از آفرینشم را پیدا کنم و سرانجام آن را پیدا کردم. من معجزه‌ای را که از خداوند طلب می‌کردم، خودم در زندگی‌ام رقم زدم

کاملش را در منبع زیر ادامه دهید.
http://websavar.ir/fa/news/1388/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C-%D8%A2%DA%86%DB%8C%DA%86


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: چهارشنبه مهر 22, 93 1:00 am 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
در این ویدیوی زیبا ، آناندا شانکار جایانت - Ananda Shankar Jayant -، برای ما تعریف می کند که چگونه با رقص به جنگ با سرطان رفته است.

تصویر

همه می دانیم که استرس و نگرانی، شاید یکی از عوامل سرطان باشد، می دانیم که بین آرامش و قدرت سیستم ایمنی بدن، ارتباط وجود دارد.

او از داستان خودش می گوید، داستان قدرت انتخاب. اینکه چگونه، هنرش را به خدمت زندگی درآورده و با رقص سرطان را مغلوب خود کرده است.

http://www.ted.com/talks/ananda_shankar ... th_a_dance

جهت مشاهده زيرنويس _ SUBTITLE - فيلم را persian انتخاب كنيد.


منبع نوشته بالا: http://risheha.com/node/750


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
پستارسال شده: سه شنبه مهر 29, 93 10:55 am 
آفلاین
مدیر گروه
آواتار کاربر

تاریخ عضویت: شنبه فروردین 3, 92 8:32 pm
پست: 727
محل اقامت: تبریز-IBS از نوع LG
مِیسون زایِد : "من دچار رعشه‌ی عصبی هستم. من همیشه می‌لرزم،" و اضافه می‌کند "من مثل شکیرا هستم، وقتی که محمدعلی را می‌بیند." این طنزپرداز عرب-آمریکایی، با ادب و طنز، داستان خلاصه‌ای را از پیشرفت‌هایش به عنوان یک بازیگر، مجری طنزپرداز، خَیِّر و نماینده‌ی معلولین، برای ما تعریف می‌کند.

http://www.ted.com/talks/maysoon_zayid_i_got_99_problems_palsy_is_just_one?language=fa#t-208991

از قسمت subtitle زيرنويس فارسي را مي توانيد فعال كنيد.


بالا
 پروفایل ارسال پیغام خصوصی  
 
نمایش پست ها از آخر به اول:  مرتب سازی بر اساس  
ارسال موضوع جدید پاسخ به موضوع  [ 19 پست ]  به صفحه برو 1, 2  بعدی

همه زمان ها بر اساس UTC + 3:30 ساعت تنظیم شده اند


چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 0 مهمان


در این انجمن نمی توانید موضوعات جدیدی ارسال کنید
در این انجمن نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
در این انجمن نمی توانید پست خود را ویرایش کنید
در این انجمن نمی توانید پست های خود را حذف کنید
در این انجمن نمی توانید پیوست ارسال کنید

پرش به:  
ایجاد شده توسط phpBB® Forum Software © phpBB Group
فارسی سازی و پشتیبانی phpBB توسط phpBBpersian.com